نوشته بود یه شبی از ماه هست که توی اون همه چیز برای زن ها تموم میشه. به آخر خط می رسن. و روز آینده صبح ش؟ پریود میشن :) (gun) (brain)واقع بین شدن تنها کمکی که بهم کرده اینکه این جور شب ها چت جدی نکم با کسایی که انتخابم بودن شونه توی زندگی م. حتی اگه دلگیر شده باشیم اون لحظه . آناتومی بدن زن رو خوندن باعث شده تقریبا تمام حرف ها رو تا اون لحظه ای که پریود شم ناشنیده بگیرم برای چند ساعت. سالم خواری و هشت تا لیوان آب و ورزش هم که خیلی سال ِ روتین خودم و نزدیکام کردم شوخی شوخی و به زورD: اما واقعا هی
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
هنوز دکتری تمام نشده دلتنگش هستم. همین است که میانه ی پیپر های آخر ترم بلاگفا را باز میکنم که چند خطی بنویسم مبادا دنیای الف از یادم برودو باز دوان دوان برمیگردم سر مقالات کنفرانس. می خواهم چند کلمه بنویسم: دفترخانه 256، خیابان پرستار، مثلث احساس، لام تا کلام... مبادا فراموش کنم چه سوم بهمن فرخنده ای بود! گونه هایم از هیجان رنگ شکوفه های سیب شده بود. رنگ آبی ِ امضا پشت امضاهای خودکار کیان، هوای ظهرش بود و قومی ترانه ی پاک ستان! سرود شب ش:قوم، ملک، سلطنتپائنده تابنده بادشاد باد منزل مراد!اگر ساعت برای فروش زمان اختراع نشده بود، اگر فردا 14 نفر مهمان شادباش این روز فراموش نشدنی مان در آخرین روزهای 30 سالگی م نبودند، اگر دکتر رحیمیان به سرش نمی زد ددلاین مقاله ها را 18 روز جلو بیندازد، اگر پنج شنبه صبح راهی نبودیم و دستم فردا شب بند نبود به بعد خدا میداندچند ماه ساک دو نفری بستن، اگر هزار و یک کار برای بهمن و اسفند امسال نچیده بودم، اگر در لحظه تر بودم و کم تر از فرسودگی و پیری میترسیدم شاید همین الان وسط توصیف femme fatale میانه film noir صفحه را می بستم و می نوشتم اینجا برای اولین بار به یک هدف دو نفری که یک سال تمام روز و شب برایش کار کردیم و جستجو و فکر رسیدیم! برای اولین بار به یک هدف مشترک و بلند مدت رسیدیم! و عجیب این یکی دستاورد هزار توفیر دارد با تیک های رنگی رنگی لیست فردی....شاید بعد ازین یک قلم کمی آرام بگیرم. نفس راحت بکشم و بعد ها با جزییات بیشتری بنویسم! امیدوارم! خیلی خیلی امیدوارم
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
بدنم کوفته ست مثل فاکینگ لگ دی های باشگاه. توان نوشتن این همه جزییات رو ندارم اما میترسم یادم بره. مثل یه خواب شیرین که پشیمونی از بیدار شدن ازش... | اتفاق - روزبه بمانی |
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
آمدم از ریکاوری بعد تهران بنویسم و اینکه آنقدر فندق دوست دارم که گمونم آخرم بچه م شبیه فندق گرد شه که... بانک مهر به محض انلاین شدن و تغییر سه باره ارقام ش دوباره آرامش حاصله اون همه فندق خوردن رو به باد داد پیر میشم تا وام این بانک رو بگیرم :/..هرچی اسم و رسم مذهبی داره ادمو گه خور میکنه... حتی اگه قرض الحسنه باشه و توی بوق و کرنا کنه که تا 300 تا رو 4 درصد میدم. لعنت به اعتمادم به هرچی اسلامی ه.پ.ن. 39 نفر در لیست و 19 دقیقه تحمل صدای سالار که بشنوم شرمنده. همینه که هستپ.ن.2. ریدم توی این اسلام تون و اون اسلامی که میگید این اون اسلام نیست...
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
زنگ زدم آرش مهر رو براش بگم میخنده میگه می بینی چرا اون روز اون قدر عصبانی شدم؟ اشکالی نداره نماوا ببین. میگم ایتس نات مای تایپ اما بلک میرر دیدم و سر شدم. راضی ام از زندگی اگه قرار بود آینه سیاه ببینم یا جای خالی سلوچ رو بخونم یا قمار باز شمس و مولانا رو از حنجره ی چاووشی بشنوم. خداسرشاهده. راضی م. و آروم میشم.
|قمار باز_چاووشی|
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
*یا این روزنوشت از یه آدم شیرپاک خورده:امروز کنار یک دختر بورکینافاسویی نشسته بودم!! هیچ تعجب نکن! دوستش ازش پرسید تو از کدوم کشور بودی؟ و او گفت: بورکینافاسو! من اصلا توجهم به آنها نبود، اما با شنیدن این کلمه، نیم شاخی درآوردم و توجهم بهشان نیم جلب شد، و البته اول حس کردم اشتباه شنیده ام. با این حال، توی ذهنم داشتم مرور می کردم بورکینافاسو کجاست؟! چند دقیقه بعد که برگشتم، از رنگ پوست دخترک (ریحانه) حدس زدم که کجاست و جوابم را گرفتم!پسر! دنیا چقدر عجیب است! هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی کنار یک بورکینافاسویی نشسته باشم. حالا اینکه بورکینافاسویی تازهمسلمان بود و چادر سرش بود و اینجا قم است و مکان، یک اتوبوس بود، اگرچه صحنه را طبیعی و موجه می کند، اما مگر زیر آن چادر و آن حجاب، یک تن ِ بورکینافاسویی نبود که کنار من بود؟!*یا این تبریک نمور غمگینهشتم تولدت بود خیلی غصه داشتیم اینترنت قطع همه چی بهم ریخته
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
آخیش! 1400 تمام شد.تا چند سال پیش می گفتم همه ی سالهای عمرم یک طرف و سالهای ارشد به اینور، یک طرف (94 به بعد-23 سالگی و دانشجویی و قصه های بعدش). چرا که هر |سال| اصالتی داشت برای خودش و به خودی خود در دلش هم درس داشت هم کار هم رابطه هم تجربه و همین صحبت ها. اما 1400 یک تفاوت عمده باماقبلش داشت. تفاوتی که با #سبزه_نارنج زیر بغل زدمش و از 6 فروردین به سال نو بردمش. و آن باز گذاشتن درِ انبار ته حیاط خلوت ترس هایم بود. همان گوشه تاریک و نمور که هرچه هیجانات منفی بود را حواله به ناخوداگاه می کردم: از خستگی و خشم گرفته تا حسرت و کلافگی. همان جا که نشان سرکوب و بی توجهی و تغییر شکل دادن نیازهاست. همان جا که اگر برای جا دادن خرت و پرت هایمان نبود، انقدر ظاهر جذابی نداشت زندگی و اتاق پذیرایی مان از غریبه ها. این در کوفتی را باز گذاشتم و همین فشار های زیادی را از روی شانه هایم برداشت. هوای ناخوب ش که دور از تصورت نیست صدالبته که از اولین دوشنبه فروردین امد و حال م را در جلسه ی تراپی بد کرد اما تا اخرین چهارشنبه ی اسفند و تراپی تصمیم گیری، دیگر سایه ی جدیدی به ورودی های انبار اضاف نشد لااقل. انبار تکانی حتی کمی هم خروجی داشت. مثلا: نه های بیشتری گفتم در محل کار. از ادم های درجه یک سمی زندگی م فاصله ی ایمنی گرفتم تا اسیب کمتری ببینم. بدون حس گناه یا دلسوزی، ارزیابی کردم روابط م را و به کسی صرف بزرگ تر یا قدیمی بودن اوانس احترام ندادم. خواسته هایم را اول برای خودم روشن کردم و ابراز ش را تمرین کردم. اجازه دادم فاطمه ی خسته، ناراضی و غمگین را هم ببینند. نترسیدم که اشتباه م را اول خودم بپذریم تا سرزنش دیگران یا قضاوت شدن مرا به سمت انکارش
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان
Can't remember any more the days that used to have a day after for me...since it's been a
long time that my every fucking day starts and goes on like this
آبان 98
آذر 98
دی 98
بهمن 98
اسفند 98 فروردین 99.... آبان 98 ...آذر 98... دی 98... بهمن 98...اسفند 98... فروردین 99.... آبان98........
برچسب:
نویسنده: نرگس اسدیان