Come away, come away....
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:56
تا راهنمایی خواب درست و درمونی ندیدم. خوابی که به وقت دیدنش گره گشا باشه یا یادم بمونه. اما از 15 سالگی یه دنیای عمیق معنادار و عجیب به اسم عالم خواب به جهان من اضافه شد. و رویاهایم تبدیل شده اند به م
بگو شب بخوابه، من بیدارم...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:56
شب به شب، وقتی آرش را بدرقه کردم به تخت، وقتی همه ی لیوان رفته توی ماشین، وقتی فقط روشنای راهرو هست و ماه، وقتی خنکای نسیم پنجره گردن م رو مور ور میکنه، تازه تایم ما" شروع میشه.تایم من و این لپ تاپ
غمگسار
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:56
"میام پیشت".......تاثیرگذاری ش به مختصر و مفید بودنش ه اما داستان پشت ش برای اینکه یادم نره را در چند کیورد مینویسم: صبح/تپ پرشیا/بعداز چند روز مراسم/ تورپیاده روی/ سوالا/ میام پیشت
Remember remember the 5th of September!
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:56
درد های منقطع شکمدرد سینه ها افزایش دفعات دفع ادرارخدایا نه نه نه ________________________________________________________________________پ.ن: هپی دی سکند انیورسری
xa0life update- شهریور 98
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:56
پیرو پست قبل خوبه بگم چقدر ترسیدم از احتمال بارداری و به خیر گذشت. همش توهمه ((: خدایا تو شنواترینی. مرسی که الان نه. بعد باز یه وحشت بزرگ را پشت سرگذاشتم که گم شدن چند ساعته ی حلقه نامزدی و ازدواجم
مهر 98
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:56
بی کم و کاست این ماه مهر را یادم هست. چون روز اول مهر شروع به خواندن کتاب فرمول برنامه ریزی کردم که هدیه ذومین سالگرد ازدواج م از طرف آرش بود. چون صحنه ی دوم این ماه در خاطرم اسکرین لپ تاپ بود و است
2019
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 7:04
چند شب چندبار چندسال این آهنگ را گوش بدهم به یادت؟ +باشد که امسال سال ما شود __________________________________________________________________________ پ.ن. یک کامنت دریافت کردم 2 دی که حرف نداره. حرف نداره. حرف نداره. خدایا شکرت خدایا شکرت. خدایا شکر بر نعمتت ...*
خواب_پریشان
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 7:04
دیده ام زلف ِ پریشانِ تو در دستِ رقیب بی سبب نیست که شب خواب پریشان بینمــ #عماد_خراسانی
لاکشمی
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 7:04
هنوز زمان مناسب گزارش سه ماهه پاییز را پیدا نکردم که بنویسم. گرچه با مرور آرشیو دی پارسال مطمئن شدم خیلی خوب حرکت کردم در ابعاد مختلف و امسال دست پر تر هستم. شاید پایان دی ماه این گزارش را بنوی
B)
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 7:04
"I want to live like common people, I want to do whatever common people do, I want to sleep with common people, I want to sleep with common people, like you."
تن داغ و حال خوب
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 7:04
هنوز تنم داغ ه بعدِ یه سفر چند ساعته کوتاه به بروجن و بعدش کلی در ترافیک روی شونه ی آرش خوابیدن و گیج و کوفته بیدار شدن و باز شب مهمون داشتن و حالا این وقت شب با شتاب، محتواهای شرکت را آماده کردن.
سلام بر 26 سالگی!
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 7:04
26 ساله شدم! دوست ش دارم. فرصت ندارم این هفته که مرور کنم اما گمون میکنم تا همین سال پیش هم هیچ وقت خوشایند نبوده برایم روز تولدم. امسال اما خیلی منتظرش بودم به قول رضا خوب تحویل ش گرفتم. خدایا شکرت. 26 سال بهم زندگی دادی. من عمر بلند را دوست دارم با سلامت تن و روح. بهم عطاش کن. ممنونم مثل همیشه بی ...
شکرگزاری- روزهایی که داشتم کانتنت رایتر میشدم
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 7:04
شده عاشق کسی بشید بدون هیچ شباهت یا ارتباطی فقط بخاطر اینکه خیلی چیزها داشته برای یاددادن و دریغ نکرده؟ قضیه نیما حسن زاده ست. یک هفته است دارم به اندازه 7 ماهی که در اپیلی بودم ازش یادمیگیرم و حتی بیشتر.
یاور تا ابد مومن
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 0:07
اوه یک ربع از روز 20 آذر مونده و هنوز a pile of work بر سرانگشتان-پشت پلک هام و شانه هام سنگینی میکنه. فردا از صبح جلسه داریم و گزارش دوهفته کار تا لحظه ی آخر و باید بدهم و دفاع کنم و شب امیدوارم هل
هرگز باور نداشتم دنیا اینجور بمونه
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 0:07
دیشب ساعت 2 بعد از مدت ها، و دقیقترش سالها، داشتم با نازنین صحبت میکردم. قبل از خداحافظی یه جمله ای گفتم که قبل از اینکه صدایم به گوش اون برسه، بغضش گلوی خودمو گرفته. برایش گفته بودم از مرداد تا حالا
یاور همیشه مومن
-
تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 2:49
تازه دیشب متوجه شدم که من زندگی دارم! منظورم را میفهمی؟ دیشب را بگذار بنویسم تا بهتر درک کنی. فقط الان خسته ام. یادم بماند لحظه ی پرشکوهی که فهمیدم زندگی دارم را حتما ثبت کنم
11 و 40 شب خواستگاری یادته فاطمه؟
-
تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 14:37
دومین جلسه خواستگاری, با فاصله یک ماه قرار بود فردای شب نیمه شعبان سال 94 برگزار شه که بابا دوباره بهم ریخت. قرار بود با کل خانواده آرش آشنا شم و بابا ساعت 11 و 40 دق شب نه باز به این صراحت که با هزا
23 شهریور97
-
تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 14:37
جمعه ست. آخرین جمعه ی شهریور,. قبلا تموم شدن تابستون حتی خود تابستون یه معنی بزرگ داشت برامون: شروع سال تحصیلی جدید. اگر سال برای روحانیون از محرم شروع میشدو برای کشیش ها از کریسمس، برای ما دانش آموزا
مهر 1397
-
تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 14:37
اگه نه 100%، نود و نه درصد مطمئن بودم کی ام و چی میخواهم از زندگی و به چی معتقدم و مرزهایم تا کجاست زمانی که به آرش گفتم "اره و تا اخر این راه هستم". حالا ...درین یکسال اخیر همه چیز داره دوره سرم ب
7 مهر
-
تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 14:37
گاهی وقت ها یه حس زدگی و تنفر میاد سروقتم نسبت به افرادی که زیادی نزدیکمن. زیادی زنگ میزنن. زیادی میخوان بهم بچسبن. زیادی محبت دارند بهم. بله متاسفانه من جنبه شو ندارم. از محبت زیادی که باعث شه روال و